تبليغاتX
♀ آسمان پر ستاره♀
منوي کاربري

 پيغام مدير : حرف آخر:



خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم



که ....خیالت آمد

لينک به ما



--------------------
كد لينك ما :

موضوعات
لينک دوستان

  آبی ترین پسر پیرانشهر ( ناصر عزیزم )
  انديشه هاي يك مرد (محمد نيك انديش )
  سایت بسیار جالب و زیبای حامد عزيز
  سایه (نیاز جووووون )
  بی بهانه ( دنیا جووووون )
  ستون نگاه ( مهتاب عزیز )
  دو ایرانی (آرمین و ملینای عزیز )
  سرزمين آزاد
  پناهگاه دو عاشق(ستایش عزیز )
  شبهای پرستاره (فنج کوچولو عزیز)
  جک و لطیفه (علی رضا )
  بهترین ها ( علی آقا )
  غزلک (شیرین عزیز )
  .: پرتگاه :.(فیامتا )
  شبانه ها و عاشقانه ها(نازنین)
  نوشته های من(ایلین عزیز )
  با تو ولی تنها ( باران عزیز )
  پویا پرسپولیسی
  پرسپولیس زلزله
  عاشقی به ما نیومده (باشو خان)
  عاشقانه های من (سارا خانم )
  دو دل تنها (داداش امین و داداش مهدی )
  ::هری پاتر و مدرسه هاگوارتز::
  اندوه پرست (ملینا عزیزم )
  زندگی زیبا (الهه عزیز)
  یاهو (علی عطائی فر)
  پاتک (اقا مهرداد )
  عشق (یاسمن )
  تنها می رویم که تنهایی تنها نماند (هیچ کس)
  یه رنگی
  فراموشت نکردم من....فراموشت نخواهم کرد (بازم یه وبلاگ قشنگ از شیرین جونم )
  پاتوق (الهه عزیز )
  از شیر مرغ سوخاری گرفته تا جون آدمیزاد(سینا-بردیا)
  طلوع مهر (وبلاگ زیبای آقا مهرداد )
  حیرانم از نشانه گیری تیر روزگار(هیچکس)
  سخنی با تو (حامی)
  تـــنها امیــــــد زنـــــده بــــودنــم(سرور)

طراح قالب


طراح قالب: Hastinet

مطالب برتر سايت

سلام

 

حتما شما هم درلحظاتی اززندگی حس کردیدکه

 

تنها بر مدار زندگی ایستاده اید وهیچ کس نیست تا

 

بهش تکیه کنید ....

 

حس کنید که تکیه به دیواری سرد دادید و روبروتون

 

دنیایی از ناملایمات و مشکلات وجود داره که بایدتک

 

و تنها باهاش روبروبشید ....

 

حتما پیش اومده که حس کنید شونه هاتون زیر بار

 

مسئولیتهاو تعهدات خم شده ودیگه توانایی ادامه راه

رو ندارید .......

 

و حس کنیدکه دارید به آخر خط می رسید

 

در اون لحظه ناگهان یه زمزمه زیبا توی گوشتون می

 

پیچه که تو تنها نیستی ... من هم کنارتم ...

 

این زمزمه مال کسیه که با بودنش در کنارمون موج

 

آبی آرامش دورمون رواحاطه می کنه ... و قفل بغض

 

گلومون رو باز می کنه و احساس می کنیم سبک و

 

رها شدیم مثل پری در دست نسیم

 

این شخص می تونه تو زندگی هر کدوم از ما یه

 

نقشی داشته

 

باشه خواهر برادر مادر همسر ... اما هر چی که

 

باشه و هر  کی که باشه یه دوست واقعیه یه

 

همدمه یه دوست واقعی می تونه تو تاریک ترین

 

لحظات برامون مشعلی روشن کنه که جلوی پامون

 

رو ببینیم می تونه مثل یه چشمه زلال باشه که

 

زنگارهای دلمون روتوش شستشو بدیم ...

 

می تونه یه شونه باشه برای شکستن بغض بی

 

کسی و هق هق تنهایی....

 

می تونه یه تکیه گاه باشه برای خستگی هایی که

 

هر گز از تن به در نمیشن

 

می تونه تو اوج شادی با ما بخنده و شاد باشه و تو

 

قعر اندوه کنارما گریه کنه

 

می دونم که همه شما گاهی از اینکه به خاطر

 

دیگران زندگی نیدو اونطوری رفتار کنیدکه اونها

 

دوست دارن خسته میشید

 

و گاهی حتی به دنبال راه فرار میگردید ... دوست

 

شما این فرصت روبه شما میده اون شما رو تنها

 

برای خودتون میخواد و شما می  تونید در کنار اون

 

همونی باشیدکه همیشه آروز داشتید... بدون قیدو

 

بند.... بدون باید و نباید فقط باید بدونید که شما هم

 

باید در وقت خودش براش تکیه گاه باشید و آماده

 

باشیدکه برای لحظاتی بار غصه های زندگیش رو

 

به دوش بکشید تا اوهم اندکی بیاساید ....

 

اگر انقدر خوشبخت بودید که نیمه گمشده تون رو

پیدا کردید

  

حالا هر کسی که بود رهاش نکنید و از بودن با او لذت ببرید .........

 

 

بزرگترین لذت زندگی، داشتن یک دوست خوب است.

 

کسی که بفهمد ، ناگفته هایت را. گفته هایت را.

 

سکوتت را. و همه آنچه هستی.

 

 

من دوستان زیادی دارم که همه اشون هم به

 

من لطف دارن مثل شما که الان داری این پست

 

رو میخونی .... و از همینجا به همه شما میگم

 

که دوستتون دارم و برای همه

 

مهربونی هاتون ازتون ممنونم ....

 

این گل زیبا تقدیم به همه دوستان گلم

 

 

اما می خوام از کسی بگم که بودن با

اون باعث شده من از پیله تنهایی خودم

رها بشم و بتونم معنی خیلی چیزها رو

بفهمم

 

ناصر عزیز تو همون کسی هستی که با دست

مهربونت توی تیره ترین شبهای زندگی من

شعمی روشن کردی و منو از وحشت تنهایی

نجات دادی ... زمانی که احساس میکردم

همه راهها به بن بست رسیده وتمام لحظه

هام داره یکی یکی می سوزه ... تو با

زلالی حرفهات و مهربونیهای بی اندازه

ات بغض غصه های منو شکستی و منو از

این سیاه چال نجات دادی می دونم که هر

چی بگم و هر کاری بکنم ذره ایی از

خوبیهای تورا جبران نمی کنه اما خواستم

بگم که ازت متشکرم و همیشه خودم رو

مدیون الطاف تو می دونم .... تو همون

همزاد روحی من هستی همون نیمه گمشده و

پنهانی که حالا با بودن در کنارش

 معنی آرامش رو بهتر می فهمم ...

 از خداوند میخوام که گل آرزوهات رو

همیشه شکوفا نگهداره و تو همیشه شادو

خوشبخت به زندگی ات ادامه بدی و من

ازدیدن سعادت تو لذت ببرم ........

 

خیلی دوستت دارم و خیلی ازت متشکرم .....

 

 

همه چیز بوی تو را می دهد . سیاهی و سپیدی این

 

سطرها. حتی وقتی سکوت می کنم...... تو خوبی .

 

آنقدر که مجبورم می کنی هر بار سکوتم را بشکنم.

 

می دانم ، تو مرا می فهمی. دوستت دارم

 

 

دوري از يار

 تاوان سنگيني است

براي جرمي به نام عشق

 

دست روزگار

   عاشقمان كرد

   وجاده را

 فاصله بين دو جسم ،

 نه روح

 كه روحمان يكي است

   بر پستي اين عالم خاكي ، لعنت

   و بر دل من

  که طاقت دوريت را ندارد .

 

ادامه ي مطلب ...

  نوشته شده توسط هستی در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385

لينك ثابت

 

روز اول که توی بیمارستان دیدمش خیلی معصوم و مهربون به

 

نظر میرسید با لباس آبی کمرنگ مخصوص بیمارها و روسری

 

رنگ ورو رفته بیمارستان ... چیزی که منو جذب کرد نگاه قشنگش

 

بود....که  از پشت قاب موهای خرمایی رنگش  به چشم میخورد

 

رفتم کنارش نشستم دیدم که داره روی یه کاغذ کاهی طرح دریا

 

رو میکشه ...خیلی قشنگ کشیده بود ...وقتی اینو بهش گفتم

 

گفت من آرزو دارم که یه بار دریا رو از نزدیک ببینم شایداین آرزوی

 

منه که این طرح رو قشنگ کرده ..اصلا بهش نمی اومد که انقدر

 

زیباحرف بزنه ... فردا صبح که به اتاقش رفتم تا ازش بخوام

 

که یه طرح از آرزوی من بزنه ... دیدم که تختش خالیه . از نگاه

 

خیس پرستارها و دوستم متوجه شدم که قلب کوچیکش طاقت

 

این دنیایی سیاه رو نداشت و پرواز کرده ...

 

دلم خیلی سوخت آخه زندگی چه ارزشی داره وقتی حتی

 

رسیدن به آرزوهای کوچیکمون رو هم از ما دریغ می کنه وقتی

 

کسی به قول مادر بزرگها اون بالانشسته و تعیین می کنه که

 

آیا ما به آرزوهامون برسیم یا نه دیگه تلاش برای زندگی  چه

 

معنی داره .....می دونم که اینبار حرفم به مزاق هیچ  کدومتون

 

خوش نمیاد اما باور کنید که خیلی دلتنگم ... دلتنگ دخترمهربونی

 

که آرزوش دیدن دریا بود اما نرسیده به رویاهاش توی چشمه

 

خشک شد .....

 

 

ای وای، در این دار فنا، خستگی ما

چیزی نبود، جز غم دلبستگی ما

چون ساعت رفتن برسد، الفت هستی

صد پاره شود، با همه پیوستگی ما

ما جمله، اسیران من و مائی خویشیم

اینجاست، همان علت صد دستگی ما

افسوس، که با قید تعلق خبری نیست

ز آزادگی مطلق و وارستگی ما

نیک و بد تقدیر، که تغییر پذیر است

تعبیر شود، پستی و برجستگی ما

این عقربه ی تند زمان است، که خندد

بر راه دراز و، قدم آهستگی ما

درعین جوانی، بشگفتند یکایک

پیران جهاندیده، ز بشکستگی ما

 

تقدیم به بهترینم

 

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!

 

 

 

و در آخر به قول فریدون

دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود

خدا با بنده هایش مهربان تر بود

از این بیچاره مردم یاد می فرمود ...

 

ادامه ي مطلب ...

  نوشته شده توسط هستی در جمعه هفدهم آذر 1385

لينك ثابت

 

 

سلام

وقت همه دوستان بخیر

یکی از دوستانی که برام کامنت گذاشته بود ازم خواسته

 

بود که از عشق زمینی بگذرم و از عشق الهی حرف بزنم

 

به نظر من عشق الهی در همه چیز جریان داره  در تمام

 

احساسات و خواسته های ما در تک تک ثانیه های ما ...

 

وقتی ما مخلوقی رو ستایش می کنیم و  عاشقانه دوستش

 

داریم نا خود آگاه خالقش رو هم ستایش کردیم

 

این یعنی عشق الهی ... وقتی ما بادیدن خوشبختی کسی

 

احساس آرامش می کنیم یه نوع عشق خدایی رو در

 

وجودمون پرورش میدیم

 

مگه نه اینکه خداوند همه چیز رو آفریده تا انسان ازش

 

استفاده کنه و با اون خودش رو به رشدو تکامل برسونه

 

ما در تمام لحظات زندگی در حال بالیدن و نمو هستیم هر

 

چیزی که از جنبه انسانی خودش خارج نشه می تونه

 

بهمون کمک کنه تا خدا رو بهتر بشناسیم

 

ما تا عشق زمینی رو درک نکنیم نمی تونیم به عشق

 

خدایی برسیم .... اگه تو زندگی نامه همه عرفا   دقت کنیم

 

خیلی راحت پی می بریم که همه اونها به نوعی عشقی

 

زمینی داشتند .... مگه اینکه ما بخواهیم  خودمون رو از

 

دیگران جدا کنیم ....

 

همه کسایی که عشق زمینی رو نفی میکنن به نوعی یا از

 

این عشق ضربه خوردن یا اینکه این حرف رو فقط برای اینکه

 

متمایز باشن به زبون میارن

 

اگه در عشق ضربه خورده باشن نباید  اونو نفی کنن چون

 

شاید به قلبشون اجازه انتخاب نداده بودن  ...  واگر هم که

 

میخوان  متمایز از دیگران باشن باید بدونن که راه اشتباهی

 

رو انتخاب کردن ... نمیشه تا ابد بر خلاف جریان آب شنا

 

کرد ... بلاخره روزی تمایلات واقعی اونها از توی دلهاشون

 

سرک میکشه و بیرون میاد

 

عشق خدایی برتر از همه احساسات بشریه و انقدر وسیع و

 

عمیقه که بر همه چیز سایه انداخته و در هر زاویه از زندگی

 

که دقت کنی میبینی که در حال درخشیدنه

 

پس بهتره به جای اینکه برای رسیدن به این حس راه رو 

 

دور و سخت کنیم

به دور و برمون نگاه کنیم و ببینیم که چه راحت میشه  سایه

 

خدا رو در ..... در لبخند مادری که به ما عشق می ورزه ...

 

در سخت گیری های پدری که نگرانمونه .... در شیطنتهای

 

خواهر و برادر های کوچولومون وو از همه مهم تر در نگاه

 

کسی که دوستمون داره    و مادوستش داریم .. به راحتی

 

ببینیم به قول سهراب :

 

......و خدایی که در این نزدیکی است ....

 

 

 

 

نامه ایی برای خدای مهربونم

 

دلم هوای نوشتن کرده بود امروز

 

باد و بارانی بود اندرون دلم

 

و صدای چند کلاغ و جير جيرک

 

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن

 

خب ... اين از اين

 

برای که بنويسم حالا ؟

 

تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟

 

يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا

 

خودش بر می دارد

 

پر شدم از شوق برای نوشتن

 

دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی

 

کاغذ

 

 

نوشتم :

 

 

سلام محبوب من ...

 

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی

 

صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می

 

وزانی

 

 

بينشان آدم حالی به حالی می شود

 

هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور

 

ببرد

 

خورشيد هم ناز می کند مثل خودت

 

آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با

 

سر پنجه هايش

 

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی

 

معشوق صبور من ...

 

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب می آيی

 

به پيشم

 

دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می

 

کاردرد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح

 

مثل آتش داغی و مثل آب شفاف

 

 

اگر تو نبودی تو معنی نداشت

 

 

تو تمام توی منی

 

اگر می بينی چشمم به در می ماند

 

نه اينکه يادم رفته تو هستی

 

که می دانم هستی در کنارم

 

منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی و برود

 

و بگويد کسی نيايد .

 

معبود من ...

 

اگر ديدی روز کسی در کنارم بود

 

خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود

 

داشته که رهايش نکردم

 

مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی

 

گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست

 

مطلوب من ...

 

سرم را گاهی بگير بين بازوانت

 

 

نکند يادت برود که سخت نيازمند توام

 

من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی

 

 

تو بايد مرا بارور کنی

 

 

از تمام خواستن هايم

 

 

تو خيلی خوبی

 

 

برای کسی که دوستت دارد

 

 

و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد

 

 

مهربان من ...

 

 

می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟

 

 

چرا نشود

 

 

راستی يادت نرود

 

 

آن تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

 

 

(( چون می دانی

 

 

گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت

 

داشته باشم

 

يک توی کوچکتر را به من بده

 

تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))

 

تو چقدر مهربانی

 

مواظب خودت باش

 

…...

 

نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش

 

خدا خودش ياد دارد

 

کاش جوابش را بدهد

 

ندهد هم می دانم که می خواند

چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد

........

باز ساعت گذشته از نيمه

 

خواب می چسبد به آدم

 

خوابی با نفس های عميق ….

 

خدا دوستت دارم خيلي زياد

 

فراموشم نكن

 

برام دعا كنيد

 

کلمات هم دگر در نوشتن دردهایم یاریم نمی کنند!

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مُرد

 

 

ادامه ي مطلب ...

  نوشته شده توسط هستی در شنبه چهارم آذر 1385

لينك ثابت

نوشته هاي پيشين
کپي برداري به شرط درج لينک منبع بلامانع است   .:.   All rights reserved © 2007 by HastiNet.Com