

پيغام مدير :
خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم
که ....خیالت آمد
طراح قالب: Hastinet
| جستجو در مطالب |
|
شاخه های شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپید، برگ های سبز بید، بغمه شوق پرستو های شاد، خلوت گرم کبوتر های مست ... خوشبحال رو زگار!ای دریغ از تو اگر چون تو گل نرقصی با نسیم! ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب! ای دریغ از مااگر کامی نگیریم از بهار.گر نکوبی شیشه غم را به سنگ |


این اولین پستیه که من در سال جدید می زنم امیدوارم که شما عزیزان تا این لحظه سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشید
من که چندان شروع خوبی نداشتم چون درست در اولین روز عید مادرم راهی بیمارستان شد و تا دم مرگ پیش رفت اما خدا اونو رو دوباره به من ما داد روزهای خیلی تلخ و بدی بود و از همه بد تر که توی این روزها خیلی تنها بودم و هیچ کدوم از دوستانم کنارم نبودند ...
تنها چیزی که منو گاهی آروم می کرد اومد به نت وخوندن نظرات مهر آمیز شما دوستان مهربون بود
البته گاهی هم کم لطفی برخی از دوستان آزرده ام میکرد
و بیشتر دلم رو می شکست اما بلاخره خوبی های شما انقدر زیاده که برخی بی مهری ها توش گم میشه بعد از بهبودی نسبی مادرم یکی از نزدیکترین دوستان دست به یه حماقت بزرگ زد (خودکشی) نمی دونم چطور باید احساسم رو بیان کنم اما باور کنید اونقدر بهم سخت و تلخ گذشت که هنوز بعد از گذشت چند روز از اون حادثه شوکش منو رها نمی کنه دوستم هنوز از بیمارستان مرخص نشده و دکتر ها میگن زنده موندش چیزی شبیه معجزه است البته به طور حتم آسیبهای زیادی بهش وارد شده که متاسفانه برخی شون دائمیه و ممکن ........... به هر حال تا این لحظه سال خوبی نداشتم امیدوارم از این به بعد یه طور دیگه برام رقم بخوره ........![]()
![]()
این روزها زندگی بی ارزش تر از همیشه به چشمم میاد گاهی که برخورد خصمانه برخی از دوستان رو می بینم که برای به رخ کشیدن خودشون و خواسته هاشون چطور به راحتی روی دل دیگران پا می گذارند و عواطف اونها رو ندیده میگیرن به یاد لحظه ایی می افتم که ناگهان دکتر اتاق عمل گفت که مادرم دیگه نفس نمی کشه .... و بعد بلا فاصله بعد از چند ثانیه گفت که تنفسش برگشته و به این فکر می کنم که وقتی فاصله بین مرگ و زندگی فقط و فقط یه نفسه چرا ما انسانها انقدر خود خواه و خود بین هستیم چرا برای اینکه در دلمون یه شادی لحظه ایی ایجاد بشه به راحتی غصه رو مهمون دل دیگران می کنیم ...
. چرا برای اینکه برای لحظه ایی سر گرم بشیم و لحظه ایی رو به خوشی بگذرونیم با احساس یه نفر بازی می کنیم
و بهش دروغ می گیم و پشت نقاب مهربونمون بهش زهر خند میزنیم
.......... چرا انقدر انسان نیستیم که پای حرفها و قولها مون بمونیم و یا حداقل اگه نمی تونیم بمونیم انقدر وجدان داشته باشیم که بیشتر از اون با احساس و عاطفه یه نفر بازی نکنیم و بعد با گفتن جملاتی سطحی و دلخوشکنک اون رو از خودمون برونیم ............![]()
.
حتی توی همین زمینه نت و وبلاگ نویسی وقتی می تونیم انتقادمون رو در کلامی منطقی و بدون نیش و کنایه بیان کنیم اما گاهی انقدر خود خواه میشیم که برای فهمیده و با شعور جلوه دادن خودمون و برای روشنفکر و امروزی بودن تمام زحمات یه فرد رو می کوبیم و له می کنیم اما به این واقف نیسیتیم که اون چیزیی که له میشه و از بین میره شخصیت و انسانیت خود ماست ...................![]()
می دونم که شاید تو دلتون بگید که برو بابا دلت خوشه تو هم داری شعار میدی اما من قویا به این معتقدم که وقتی می توان خوب و ا نسان بود وقتی می توان مهربان بود و بخشید وقتی می توان دوست داشت و دوست ماند .........چرا باید بریم پشت نقاب سیاه دورویی و فقط و فقط در دیگران به دنبال خواسته های خودمون بگردیم و تنها به فکر بر آوردن هوا و هوس و امیال درونی خودمون باشیم و اگه یه وقتی دیدیم که از خط فکر کسی خوشمون نمیاد با بی رحمانه ترین کلامها بهش حمله کنیم و .......
ببخشید که سرتون رو درد آوردم می بینیند که این عادت پر حرفی در سال جدید هم دست از سر من بر نداشته ![]()
![]()
![]()
![]()
![]() |
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر حافظ تفائل ميزنم
يک غزل آمد که حالم را گرفت
![]() |
![]() من بهانه تو ام تو بهانه منی از تو دل نمی کنم دل زمن نمی کنی
![]() دوست دارمت چنان کز تو دل نمی کنم تا ابد اگر مرا بشکنی به دشمنی
![]() لحظه و همیشه ایی مثل سنگ و شیشه ایی گاه سرد و بی فروغ گاه گرم و روشنی
شانه ام برای تو تا که سر نهی بر آن گرده ام برای توی گرکه زخم می زنی
همقفس بگو به من آسمان ما کجاست من دلم گرفته از این حصار آهنی
این مرام عشق بود داستان سنگ و رود من همیشه ماندگار تو همیشه رفتنی
می روی و بعد تو حال و روز من مپرس آتشی فتاده در بافه های خرمنی |
![]()
